صبح با صدای شلوغی از خواب بیدار شدم ای وای من چقدر خوابیدم ساعت ۱۰ و نیم بود سیاوش نبود بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم که منو سرحال آورد لباس هامو پوشیدم و پایین رفتم اووووووه چخبره همه بودن عمو مازیار اولین نفری بود که متوجهم شد به سمتم اومد و درآغوشم گرفت لبخندی زدم «عمو دلم براتون تنگ شده بود خوش اومدین »*مرسی وروجک من میدونم دل منم برات تنگ شده بود عشق عمو* اخ اخ دارم حسودی میکنم دیگه با صدای سیاوش به سرعت به طرفش رفتم و دراغوشش گرفتم عمر من بود که صدای خنده بلند شد همه حاظرین سالن میخندیدند از خجالت قرمز شدم و سریع به اتاقم برگشتم
آرام اما ........ما را در سایت آرام اما ..... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 197