عمه خانوم :
از درون یه استرس کاملا زیادی داشت خونمو میخورد سعی کردم ظاهرم محکم نشون بدم نفس با ظاهری خونسرد و با لبخندی که قطعا حرص ادمو درمیاورد بهم نگاه میکرد داشتم میسوختم اعصابم داغون بود تصیمیم گرفتم شروع کنم تنفر به ذهنم اوردم و آماده حرف زدن شدم « از اونجایی که اطلاع دارین طی حرفاهایی که من و شما زدم نفس مال نوه ی من مانی هست و در این شکی نیست که حق به حقدار میرسه !» که نفس یه دفعه گفت : همچنین چیزی نیست عمه خانوم من مال مانی نیستم من مال مردی ام که شما بی رحمانه اونو سه سال ازم دور کردین و من دیگه بهتون اجازه نمیدم مانع من و سیاوش باشین اون قرار و مدار های مضخرفتون هم بهتره جمع کنید افراد حاظر در اینجا با شما مخالف هستن مگه نه پدر ؟ & دخترم درست میگه منم مخالف این وصلت مضخرف هستم دخترم بزرگ شده و صاحب اختیار زندگی خودشه !&
نفس :
بعد های پدر پوزخند پررنگی زدم و گفتم عمه خانوم بهتره سریعتر خودتون ازاینجا برین وگرنه مجبور میشم طور دیگه باهاتون رفتار کنم ؟! شماکه نمیخواین ابروتون بره میدونید که چه کارهایی ازم برمیاد مانی عصبانی بلند شد دختره چشم سفید نمیزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره مطمئن باش زندگیتو جهنم میکنم دختره ی احمق و رفت پوزخندی زدم روبه عمه خانوم گفتم بهتره حواستون به دردونه تون باشه ممکنه جونش رو ازدست بده من از بی احترامی کسی نمیگذرم به وضوح ترس توی چشمای عمه خانوم دیدم و سریع رفت نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم و نشستم همه خندیدن و هرکس یه طوری ازم تعریف میکرد اما من فقط صدای سیاوش میشنیدم توی یه خلسه عجیب فرو رفته بودم و عجیب آروم بودم ....
آرام اما ........ما را در سایت آرام اما ..... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 120