یک هفته از بستری شدنم در بیمارستان میگذشت امروز دکتر مرخصم میکرد و خیال راحت میرفتم خونه راستی نتونستم به سفر برم و بچه ها فردا برمیگشتن و من بعد مدت ها بچه هارو میدیدم و مهم تر این بود که سیاوش همش کنارم بود و تنهام نمیذاشت و این عالی بود بیشتر از قبل عاشقش شده بودم و اینکه یه چیزی تازه فهمیدم عمه خانوم بازم با نقشه های جدید اومده که آرامش مارو بهم بزنه اما سیاوش و ماکان تونسته بودن جلوی نقشه های شوم اونا رو بگیرن نمیدونم چقدر تو فکر بودم که دکتر اومد داخل و بعد از انجام های لازم و سفارشات که کرد رفت بیرون به کمک آرزو و سوفیا لباسهامو پوشیدم و اتاق خارج شدیم مامان و بابا و ماکان تو خونه منتظرمون بودن با کمک آرزو جلو نشستم اوناهم عقب نشستن و سیاوش با نایلوان های دارو سوار ماشین شد و حرکت کردیم به سمت خونه ....
حدود بیست دقیقه بعد جلوی خونه بودیم برعکس تفکرم همه بودن دوستای نزدیک مامان (خاله رویا ، خاله ثریا ، خاله سارا ، خاله سمانه ، خاله الهام ، خاله مریم ) و چندتن از دوستای بابا ؛ با کمک سیاوش و آرزو پیاده شدم و بعد قربونی کردن حیون زبون بسته رضایت دادن بریم داخل خونه .....
آرام اما ........ما را در سایت آرام اما ..... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 160